ماه ذيحجه است و زمان اعمال حج
دو نفر رفيق که برادر بودند و ...

و يک خاطره از حاج احمد متوسليان
«… شب سوم به چهارم خرداد سال 1361، از فرط خستگي و بيخوابي، چشمهايمان را به ضرب گذاشتن چوب کبريت لاي پلکها باز نگه داشته بوديم. کل ايران جشن گرفته بودند و صداي تکبير ملت، به شکرانه فتح خرمشهر، از راديو و بلندگوهاي سيار تبليغات بلند بود. همانطور که داشتم تلوتلو خوران و خوابآلود، از کنار خاکريز جاده اصلي شلمچه ميگذشتم، زير نور منورها ديدم حاج احمد با چند نفر از بچه بسيجيهاي واحد تبليغات، که پرچم تيپمان را به دست داشتند، کنار خاکريز مشغول صحبت است. جلوتر رفتم. شنيدم يکي از بچهها به حاج احمد ميگفت:حاج آقا! بيخوابي اين چندين شب، امان ما را بريده. انشاءالله امشب با يک خواب ناز و پرملاط تلافي ميکنيم.
حاجي دستش را روي دوش او انداخت و او را با خودش از سينهکش خاکريز بالا برد، جايي را در روبروي ما، در آسمان سمت غرب نشان داد و گفت: ببينم بسيجي! ميداني آنجا کجاست؟ آن برادر کمي گيج شده بود گفت:نميفهمم حاجآقا! حاج احمد گفت:يعني چه مؤمن! نميفهمم چيه؟! آنجا انتهاي افق است. من و تو بايد اين پرچم خودمان را آنجا بزنيم. در انتهاي افق… هر وقت آنجا رسيدي و پرچم خودت را کوبيدي، بعد برو بگير بخواب ولي تا آن وقت، نه!
خدا مي داند سالها بعد از آن شب، هر بار اين جمله حاج احمد به يادم ميآمد. کلافه ميشدم که آخر خدايا! افق که انتها ندارد! پس مقصود حاج احمد چه بوده؟…
سالها از اسارت احمد در لبنان به دست عوامل مزدور اسراييل سپري شده. امام به شهدا پيوست… ما هم غرق شديم توي امواج زندگي روزمره. تا اين که…
چند روزي بعد از خبر شروع جنگ در بوسني، اين تيتر درشت را توي روزنامهها، از قول خبرگزاريهاي غربي خواندم: «در بوسني جبهه بنيادگرايي اسلامي، زير پرچم محمد (صَلَّيالله عَلَيه وَ اله وَ سَلَّم) تشکيل شده است.»
تازه فهميدم منظور حاج احمد از انتهاي افق کجا بوده. هر چند، اين هنوز از نتايج سحر است. آخر، افق که انتها ندارد!»