17

دفاع مقدس - تمهيدات

[ خانه | ايميل |بيشتر | مديريت ]

 

بسم الله الرحمن الرحيم

دفاع مقدس - تمهيدات
ميثم[80]
لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم... از روز ازل مرز خودي و غير خودي وجود داشته الي الابد./ * / و اکنون اسلام ناب محمدي(ص) در برابر اسلام آمريکايي است، و لازمه رسيدن به اسلام ناب مبارزه است،آيا ميتواني از شر نفس خود در امان باشي؟/*/ «و خدا دشمنان شما را بهتر ميشناسد،پس مبادا با اظهار محبت و وعده ياري فريب دهند،کافي است که خدا سرپرست شما باشد و کافي است که خدا ياورتان باشد.»نساءآيه45 /*/ اکثريت بشريت ديگر فهميده اند که تاريخ مصرف مکتبهايي مثل کمونيسم ،سکولاريسم ،ليبراليسم و ...گذشته و نياز به معنويت در اقصي نقاط جهان مشخص است. البته هنوز اندکي جاهل و منافق به فکر تکرار تاريخ فضاحت بار آن مکاتب از رده خارج شده هستند. و طبق گفته قرآن اگر در حزبِ الله نباشي در قبيله شيطاني .../*/ و امام(ره) بود که به ما آموخت «انتظار تنها در مبارزه است» و «بيداري اسلامي» که رهبري معظم نويد آن را داده اند و ما شاهديم....*** *** ***باش تا صبح دولتت بدمد*** *** ***کاين هنوز از نتايج سحر است***

 

موضوعات وبلاگ

لوگوي با حال







 

روزانه

 

لينک به لوگوي من

دفاع مقدس - تمهيدات
 

لينک دوستان

صبح
صالحين
آويني
پرواز در ملکوت
دروازه دانش-دکتر آزاد
استاد صفائي حائري ع-ص
اينجا شلمچه است،به گوشم!
يک لحظه با يک طلبه!
وبلاگ رسمي دوستداران و منتقدان دکتراحمدي نژاد
یادش بخیر...
حزب الله هم الغالبون
معجزه هزاره سوم
اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی،
تخريب
نمازخانه بوستان بهاره
کانون دانش آموختگان سيستان
عاشقان شهادت
عطش
قوام دین به رسالت
بحارالمعارف
مهندسي فنآوري اطلاعات ( IT )
يعسوب
حسينيه ي بسـوي ظهـور ...
عمره دانشجويي 86
مسافر عاشق
password
پرهيزکار عاشق است !
14 امام
آسمان سرخ
بزرگترين وبسايت خدمات مذهبي
COMPUTER&NETWORK
کبو ترانه .... تا بام ملکوت
مي توانيم
بچّه شهيد (به ياد شهدا)
حب الحسين اجنني
جاده خدا
صعصعه
بسيجي 57
کجاييد اي شهيدان خدايي
ديــار عـاشقـان
شهداي استان خراسان
ياد ارباب حسين عليه السلام
کبوترانه
دنيا به روايت يوسف
خدا يه کاري کن ...
هديه
شهسوار دل
مذهبی - سیاسی - فرهنگی
MAKHo0oF gr0ups
مديريت ترويج و نظام بهره برداري
يوسف گم گشته
فرزاد خلفي
اضطراب خشم افسردگي

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

نداي آشنا

 

در خاطر

سلام [3]
انتظار [7]
اسرار نماز
حج [5]
حضرت روح الله [5]
دفاع مقدس [8]
Emam (a)d [5]
نيستان قلم [18]
NEWS
مقالات
یا ابن الحسن ...
دعای سلامتی
لشگر مخلص خدا [2]
حافظ [2]
منویات رهبری
شیخ رجبعلی
حکومت فرزانگان [2]
فتح خون [12]
اسلام ناب
احمدي نژاد بي ريشه اي
چهل حديث [2]

 

جستجوي سريع

 :جستجو


متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

خبردار

نام:

ايميل:

 

 تعداد کل بازديد : 8385

  بازديد امروز : 10

 

 

پاکدامنى زيور درويشى است ، و سپاس زينت توانگرى . [نهج البلاغه]

+ قدرت ايران

نويسنده:ميثم::: سه‏شنبه 20/1/1387::: ساعت 10:59 عصر

لحظاتي پيش صحبتهاي رئيس جمهور را گوش مي داديم. واقعا زيبا و حماسي بود و هر آزاده اي را به وجد مي آورد. مخصوصا آن قسمتي که خطاب قدرتهاي غربي بود.


ميهمانان خارجي نيز دقيق گوش مي دادند و همين زيبايي را دوچندان کرده بود.


ياد اين جمله شهيد بهشتي افتادم که «اي آمريکا از دست ما عصباني باش و از اين عصبانيت بمير.»


خداوند متعال همه مسئولين دلسوز نظام اسلامي را خير دهاد.


اما هر چه فکر مي کنم به اين مي رسم که «مظهر قدرت ايران شهدا هستند.»


** ***


اين هم دو جمله از شهيد سيد مرتضا آويني


خداوند مقرب ترين بندگان خويش را


از ميان عشاق بر مي گزيند و هم آنانند که


 گره کور دنيا را به معجز عشق مي گشايند.


غايت خلقت جهان پرورش انسانهايي است که در برابر شدايد بر هر چه ترس و شک و ترديد و تعلق است غلبه کنند و حسيني شوند.


 


شهيد صياد اين جمله را مي گفت: «من کان لله کان الله له»



+ به بهانه تشييع شهدا

نويسنده:ميثم::: سه‏شنبه 15/8/1386::: ساعت 11:34 عصر


اين شهدا چه قدرتي دارند. يک دفعه که تشييع شهدا بود، يکي از دوستاتم گفت: بوي عطر شهدا را مي توان حس کرد. فضا طوري ديگر شده...


و همه شهرهاي کره زمين به اين عطر و فضا نيازمندند.



+ خاطرات مقام معظم رهبري از دوران دفاع مقدس-بخش 2

نويسنده:ميثم::: سه‏شنبه 3/7/1386::: ساعت 2:0 عصر
خلاصه، براي آنها لباس آوردند. من به مرحوم چمران گفتم:« چطور است من هم لباس بپوشم بيايم؟»گفت:« خوب است. بد نيست» گفتم:« پس يک دست لباس هم به من بدهيد.» يکدست لباس سربازي آوردند، پوشيدم که البته لباس خيلي گشادي بود! بنده حالا هم لاغرم؛ اما آن وقت لاغرتر هم بودم. خيلي به تن من نمي‌خورد. چند روزي که گذشت، يکدست لباس درجه‌داري برايم آوردند که اتفاقاً علامت رسته زرهي هم روي آن بود. رسته‌هاي ديگر، بعد از اين که چند ماه آن‌جا ماندم و با من مانوس شده بودند، گله مي‌کردند که چرا لباس شما رسته‌ توپخانه نيست؟ چرا رسته پياده نيست؟ زرهي چه خصوصيتي دارد؟ لذا آن علامت رسته زرهي را کندم که اين امتيازي براي آنها نباشد، به هر حال، لباس پوشيدم و تفنگ هم خودم داشتم. البته حالا يادم نيست تفنگ خودم را برده بودم يا نه. همين تفنگي که اين جا توي فيلم ديديد روي دوش من است، کلاشينکف خودم است. الان هم آن را دارم. يعني شخصي است و ارتباطي به دستگاه دولتي ندارد. کسي يک وقت به من هديه کرده بود. کلاشينکف مخصوصي است که برخلاف کلاشينکفهاي ديگر، يک خشاب پنجاه تايي دارد. غرض؛ حالا يادم نيست کلاشينکف خودم همراه بود، يا آن جا، گرفتم . همان شب اول رفتيم به عمليات. شايد دو، سه ساعت طول کشيد و اين در حالي بود که من جنگيدن بلد نبودم. فقط بلد بودم تيراندازي کنم. عمليات جنگي اصلا بلد نبودم. غرض؛ اين، يک کار ما بود که در اهواز بود و عبارت بود از تشکيل گروه‌هايي که به اصطلاح آن روزها، براي شکار تانک مي‌رفتند. تانکهاي دشمن تا « دوبه‌هردان» آمده بودند و حدوده هفده، هيجده يا پانزده، شانزده کيلومتر تا اهواز فاصله داشتند و خمپاره‌هايشان تا اهواز مي‌آمد. خمپاره‌ 120 يا کمتر از 120 هم تا اهواز مي‌آمد.

به هر حال، اين تربيت و آموزشهاي جنگ را مرحوم چمران درست کرد. جاهايي را معين کرد براي تمرين. خود ايشان، انصافاً به کارهاي چريکي وارد بود. در قضاياي قبل از انقلاب، در فلسطين و مصر تمرين ديده بود. به خلاف ما که هيچ سابقه‌ نداشتيم. ايشان سابقه نظامي حسابي داشت و از لحاظ جسماني هم، از من قويتر و کار کشته‌تر و زبده‌تر بود. لذا، وقتي صحبت شد که « کي فرمانده اين عمليات باشد؟» بي ترديد، همه نظر داديم که مرحوم چمران ، فرمانده اين تشکيلات شود. ما هم جزو ابواب جمع‌ آن تشکيلات شديم.

نوع دوم کار ، کارهاي مربوط به بيرون اهواز بود. از جمله، پشتيباني خرمشهر و آبادان و بعد، عمليات شکستن حصر آبادان بود که از « محمديه» نزديک « دارخوين» شروع شد. همين آقاي « رحيم صفوي» سردار صفوي امروزمان که ان شاء الله خدا اين جوانان را براي اين انقلاب حفظ کند، جزو اولين کساني بود که عمليات شکستن حصر را از چندين ماه قبل شروع کرده بودند که بعد به عمليات « ثامن‌الائمه» منجر شد.

غرض اين که، کار دوم، کمک به اينها و رساندن خمپاره بود. بايستي از ارتش، به زور مي‌گرفتيم. البته خود ارتشيها ، هيچ حرفي نداشتند و با کمال ميل مي‌دادند. منتها آن روز بالاي سر ارتش ، فرماندهي وجود داشت که به شدت مانع از اين بود که چيزي جا به جا شود و ما با مشکلات زياد، گاهي چيزي براي برادران سپاهي مي‌گرفتيم. البته براي ستاد خود ما، جرات نمي کردند ندهند؛ چون من آن جا بودم و آقاي چمران هم آن‌جا بود. من نماينده امام بودم.

چند روز بعد از اين که رفتيم آن‌جا،( شايد بعد از دو، سه هفته) نامه امام در راديو خوانده شد که فلاني و آقاي چمران، در کل امور جنگ و چه و چه نماينده‌ من هستند. اينها توي همين آثار حضرت امام رضوان‌الله عليه هست. لذا، ما هر چه مي‌خواستيم، راحت تهيه مي‌کرديم. لکن بچه‌هاي سپاه؛ بخصوص آنهايي که مي‌خواستند به منطقه بروند، در عسرت بودند و يکي از کارهاي ما، پشتيباني اينها بود.

من دلم مي‌خواست بروم ابادان؛ اما نمي‌شد. تا اين که يک وقت گفتم:« هر طور شده من بايد بروم آبادان». و اين وقتي بود که حصر آبادان شروع شده بود. يعني دشمن از رودخانه کارون عبور کرده و رفته بود به سمت غرب و يک پل را در آن‌جا گرفته بود و يواش يواش سر پل را توسعه داده بود. طوري شد که جاده‌ اهواز و آبادان بسته شد. تا وقتي خرمشهر را گرفته بودند، جاده‌ خرمشهر- اهواز بسته بود؛ اما جاده‌ آبادان باز بود و در آن رفت و آمد مي‌شد. وقتي آمد اين طرف و سرپل را گرفت و کم کم سرپل را توسعه داد، آن جاده هم بسته شد. ماند جاده‌ ماهشهر و آبادان. چون ماهشهر به جزيره آبادان وصل مي‌شود، نه به خود آبادان، آن هم زير آتش قرار گرفت. يعني سر پل توسط دشمن توسعه پيدا کرد و جاده‌ سوم هم زير آتش قرار گرفت و در حقيقت دو، سه راه غير مطمئن باقي ماند. يکي راه آب بود که البته آن هم خطرناک بود. يکي راه هوايي بود و مشکلش اين بود که آقاباني که در ماهشهر نشسته بودند، به آساني هلي‌کوپتر به کسي نمي‌دادند. يک راه خاکي هم در پشت جاده‌ ماهشهر بود که بچه‌ها با هزار زحمت درست کرده بودند و با عسرت از آن جا عبور مي‌کردند. البته جاهايي از آن هم زير تير مستقيم دشمن بود که تلفات بسياري در آن جا داشتيم و مقداري از اين راه از پشت خاکريزها عبور مي‌کرد. اين غير از جاده اصلي ماهشهر بود. البته اين راه سوم هم خيلي زود بسته شد و همان دو جاده؛ يعني راه آب و راه هوا باقي ماند. من از طريق هوا، با هلي‌کوپتر، از ماهشهر به جزيره‌ آبادان رفتم. آن وقت، از سپاه، مرحوم شهيد «جهان آرا» که بود، فرمانده همين عمليات بود. از ارتش هم مرحوم شهيد «اقارب پرست»، از همين شهداي اصفهان بود. افسر خيلي خوبي بود. از افسران زرهي بود که رفت آن جا ماند. يکي هم سرگرد «هاشمي» بود. من عکسي از همين سفر داشتم که عکس بسيار خوبي بود. نمي‌دانم آن عکس را کي براي من آورده بود؟ حالا اگر اين پخش شد، کسي که اين عکس را براي من آورد، اگر فيلمش را دارد، مجددا آن عکس را تهيه کند؛ چون عکس يادگاري بسيار خوبي بود.

ماجرايش اين بود که در مرکزي که متعلق به بسيج فارس بود، مشغول سخنراني بودم. شيرازيها بودند و تهرانيها؛ و سخنراني اول ورودم به آبادان بود. قبلاً هيچ کس نمي‌دانست من به آن جا آمده‌ام. چهار، پنج نفر همراه من بودند و همين طور گفتيم: «برويم تا بچه‌ها را پيدا کنيم.» از طرف جزيره‌ آبادان که وارد شهر آبادان مي‌شديم، رفتيم خرمشهر، آن قسمت اشغال نشده‌ خرمشهر، محلي بود که جوانان آن جا بودند. رفتم براي بسيجيها سخنراني کردم. در حال آن سخنراني، عکسي از ماها برداشتند که يادگاري خيلي خوبي بود. يکي از رهبران تاجيک که مدتي پيش آمد اين جا، اين عکس را ديد و خيلي خوشش آمد و برداشت برد. عکس منحصر به فردي بود که آن را دست کسي نديدم. اين عکس را سرگرد هاشمي براي ما هديه فرستاده بود. نمي‌دانم سرگرد هاشمي شهيد شده يا نه؛ علي اي حال، يادم هست چند نفر از بچه‌هاي سپاه و چند نفر از ارتشيها و بقيه از بسيجيها بودند.

در جزيره آبادان، رفتيم يگان ژاندارمري سابق را سرکشي کرديم. بعد هم رفتيم از محل سپاه که حالا شما مي‌گوييد هتل بازديدي کرديم. من نمي‌دانم آن جا هتل بوده يا نه. آن جايي که ما را بردند و ما ديديم، يک ساختمان بود، که من خيال مي کردم مثلاً انبار است.

خلاصه، يکي دو روز بيشتر آبادان نبودم و برگشتم به اهواز. وضع آن جا آبادان را قابل توجه يافتم. يعني ديدم در عين غربتي که بر همه‌ نيروهاي رزمنده‌ ما در آن جا حاکم بود، شرايط رزمندگان از لحاظ امکانات هم شرايط نامساعدي بود. حقيقتاً وضعي بود که انسان غربت جمهوري اسلامي را در آن جا حس مي‌کرد؛ چون نيروهاي خيلي کمي در آن جا بودند و تهديد و فشار دشمن، بسيار زياد و خيلي شديد بود. ما فقط شش تانک آن جا داشتيم که همين آقاي اقارب پرست رفته بود از اين جا و آن جا جمع کرده بود، تعمير کرده بود و با چه زحمتي يک گروهان تانک در حقيقت يک گروهان ناقص تشکيل داده بود. بچه‌هاي سپاه، با کلاشينکف و نارنجک و خمپاره و با اين چيزها مي‌جنگيدند و اصلاً چيزي نداشتند.

اين، شرايط واقعي ما بود؛ اما روحيه‌‌ها در حد اعلي. واقعاً چيز شگفت‌آوري بود! ديدن اين مناظر، براي من خيلي جالب بود. يکي، دو روز آنجا بودم و بازديدي کردم و هدفم اين بود که هم گزارش دقيقي از آن جا به اصطلاح براي کار خودمان داشته باشم (وضع منطقه را از نزديک ببينم و بدانم چه کار بايد بکنم) و هم اين که به رزمندگاني که آنجا بودند، خدا قوتي بگوييم، رفتم به يکايک آنها، خدا قوتي گفتم. همه جا سخنراني‌هايي کردم و حرفي زدم. با بچه‌هايي که جمع مي‌شدند بچه‌هاي بسيجي عکس‌هاي يادگاري گرفتم و برگشتم آمدم.

اين، خلاصه‌ حضور من در آبادان بود. بنابراين، حضور من در آبادان در تمام دوران جنگ، همين مدت کوتاه دو روز يا سه روز، الان دقيقاً يادم نيست، بيشتر نبود و محل استقرار ما، در اهواز بود. يک جا را شما توي فيلم ديديد که ما ازخانه‌ها عبور مي‌کرديم. اين، براي خاطر اين بود که منطقه تماماً زير ديد مستقيم دشمن بود و بچه‌هاي سپاه براي اين که بتوانند خودشان را به نزديکترين خطوط به دشمن که شايد حدود صد متر، يا کمتر، يا بيشتر بود برسانند. خانه‌هاي خالي مردم فرار کرده و هجرت کرده از آبادان و قسمت خالي خرمشهر را به هم وصل کرده بودند. الان يادم نيست که اينها در آبادان بود يا خرمشهر؟ به احتمال قوي، خرمشهر بود ... بله؛ «کوت شيخ» بود. اين خانه‌ها را به هم وصل کرده و ديوارها را برداشته بودند.
وقتي انسان وارد اين خانه‌ها مي‌شد، مناظر رقت‌انگيزي مي‌ديد. دهها خانه را عبور مي‌کرديم تا برسيم به نقطه‌اي که تک تيرانداز ما، با تير مستقيم، دشمن و گشتيهايش را هدف مي‌گرفت. من بچه‌هاي خودمان را مي‌ديدم که تک تيرانداز بودند و خودشان را رسانده بودند به پشت سنگرهايي که درست مشرف به محل عبور و مرور دشمن بود. البته دشمن هم، به مجرد اين که اينها يکي را مي‌انداختند، آن جا را با آتش شديد مي‌کوبيد. اين طور بود. اما اينها کار خودشان را مي‌کردند.

اين يک قسمت از خانه‌ها بود که ما رفتيم ديديم. خانه‌هاي خالي و اثاثيه‌هاي درست جمع نشده که نشانه‌ نهايت آوارگي و بيچارگي مردمي بود که اسبابهايشان را همين طور ريخته بودند و رفته بودند. خيلي تاثر‌انگيز بود! جواناني که با قدرت تمام جلو مي‌رفتند، مدام به من مي‌گفتند: «اين جا خطرناک است.» مي‌گفتم: «نه. تا هر جا که کسي هست، بايد برويم ببينيم!»
آخرين جايي که رفتيم، زير پل بود. پل شکسته شده بود. پل آبادان خرمشهر، يک جا قطع شده بود و قابل عبور و مرور نبود. زير پول، تا محل آن شکستگي، بچه‌هاي ما راه باز کرده بودند و مي‌رفتند و من هم تا انتها رفتم. گمان مي‌کنم و چنين به ذهنم هست که در آن نقطه‌ آخري که رفتيم، يک نماز جماعت هم خوانديم. من همه جا حماسه و مقاومت ديدم. اين، خلاصه‌ حضور چندين ساعته‌ ما در آبادان و آن منطقه‌ اشغال نشده‌ خرمشهر به اصطلاح کوت شيخ بود.(مصاحبه توسط تهيه کنندگان مجموعه‌ي « روايت فتح» 11/06/1372)


+ دوران خوب

نويسنده:ميثم::: سه‏شنبه 3/7/1386::: ساعت 1:52 عصر

اين هم يه عکس از شهيد کاوه




+ خاطرات مقام معظم رهبري از دوران دفاع مقدس

نويسنده:ميثم::: سه‏شنبه 3/7/1386::: ساعت 1:47 عصر
به مناسبت دفاع مقدس خاطراتي از مقام معظم رهبري اينجا آوره ام.ان شاء الله لذت ببريد؛

 

* ما مي‌توانيم
در روزهاي اول جنگ ، يک نفر نظامي پيش من آمد و فهرستي آورد که انواع و اقسام هواپيماهاي ما - جنگي و ترابري- در آن فهرست ذکر شده بود و مشخص گرديده بود که چند روز ديگر همه‌ فروندهاي اين نوع هواپيماها زمينگير خواهد شد؛ مثلاً اين نوع هواپيما در روز هشتم، اين نوع هواپيما در روز دهم، اين نوع هواپيما در روز پانزدهم! اين فهرست را به من داده بود که خدمت امام ببرم، تا ايشان بدانند که موجودي ما چيست. من به آن فهرست که نگاه کردم، ديدم ديرترين زماني که هواپيمايي از انواع هواپيماهاي ما زمينگير خواهد شد، در حدود بيست و چند روز است؛ يعني ما بيست و چند روز ديگر هيج هواپيمايي نداريم که بتواند از روي زمين بلند شود! من وظيفه‌ام بود که اين فهرست را ببرم و به امام نشان دهم.

ايشان به آن کاغذ نگاه کردند و گفتند: اعتنا نکنيد؛ ما مي توانيم! برگشتم و به دوستاني که بودند گفتم: امام مي گويند مي‌توانيد،‌آن هواپيماها، به همت شما و با توانستن شما هنوز پرواز مي کنند؛ هنوز از بسياري از تجهيزات پرنده اين منطقه پيشترند؛ هنوز در مصاف با بسياري از کساني که وسايل مدرن دارند، برتر و فايق‌ترند. از آن روز، نزديک بيست سال مي‌گذرد. اين است معجزه‌ همت انسان! اين است معجزه‌ ايمان! آنها را ساختند، آنها را تعمير کردند، با آنها کار کردند؛ البته مبالغ نسبتاً قابل توجهي هم در اواخر به آنها اضافه شد، آنجه مهم است، روحيه و ايمان است؛ قدرداني چيزي است که اين انقلاب و اين حرکت عظيم به ما داده است؛ يعني خودباوري ، يعني استقبال ، يعني عزت، يعني قطع رابطه آقا بالاسري کساني که مدعي آقا بالاسري بر همه‌ دنيايند. (بيانات در ديدار جمعي از پرسنل نيروي هوايي 19/11/1377)
 
*ميهماني مي‌رويم
بسيجيها در جبهه شاد بودند. من خودم در اهواز مردي را ديدم که جوان هم نبود- به گمانم همان وقت از شهادتش، در نماز جمعه‌ تهران هم اين خاطره را گفتم- شب مي خواستند به عمليات بسيار خطرناکي بروند؛‌آن وقتي بود که عراقيها از رود کارون عبور کرده بودند و به اين طرف آمده بودند و در زمين پهن شده بودند. خرمشهر داشت به کلي محاصره مي‌شد- سال 59؛ در عين خطر- شب لباس رزم، لباس نظامي - همين لباس بسيجي- را پوشيده بود و با رفقايش داشتند مي‌رفتند. او آذربايجاني بود، اما در تهران تاجر بود؛ داشت با تلفن با منزلش خداحافظي مي‌کرد. من نشسته بودم، نمي‌دانست که من هم ترکي بلدم. به زنش مي‌گفت «‌گد يروخ گناخلقا» ؛(ميهماني ميرويم) او هم مي فهميد که « گناه خلوق ، نجور گناخلو خدي»!(ميهماني، چجور ميهماني است!) هم اين آگاه بود، هم آن آگاه بود؛ مي‌فهميدند چه کار مي کنند.(بيانات در ديدار گروه کثيري از بسيجيان اردبيل 06/05/1379)

*لحظات سرنوشت ساز در آبادان
محل استقرار ما در اين هشت، نه ماهي که در منطقه‌ عمليات بودم، «اهواز» بود،‌نه« آبادان» يعني اواسط مهر ماه به منطقه رفتم ( مهر ماه 59 تا اواخر ارديبهشت يا اوايل خرداد‌60) يک ماه بعدش حادثه‌ مجروح شدن من پيش آمد که ديگر نتوانستم بروم. يعني حدود هشت، نه ماه، بودن من در منطقه‌ جنگي، طول کشيد. حدود پانزده روز بعد از شروع عمليات بود که ما به منطقه رفتيم. اول مي‌خواستم بروم«دزفول» يعني از اين جا نيت داشتم. بعد روشن شد که اهواز، از جهتي، بيشتر احتياج دارد. لذا رفتم خدمات امام و براي رفتن به اهواز اجازه گرفتم ، که آن هم براي خودش داستاني دارد.

تا آخر آن سال را کلاً در خوزستان بودم و حدود دو ماه بعدش هم تا اواخر ارديبهشت يا اوايل خرداد 60 رفتم منطقه‌‌ غرب و يک بررسي وسيع در کل منطقه کردم، براي اطلاعات و چيزهايي که لازم بود؛ تا بعد بيايم و باز مشغول کارهاي خودمان شويم. که حوادث « تهران» پيش آمد و مانع از رفتن من به آن‌جا شد. اين مدت، غالباً در اهواز بودم. از روزهاي اول قصد داشتم بروم «‌خرمشهر» و آبادان؛ لکن نمي‌شد. علت هم اين بود که در اهواز، از بس کار زياد بود، اصلاً از آن محلي که بوديم، تکان نمي‌توانستم بخورم. زيرا کساني هم که در خرمشهر مي‌جنگيدند، بايستي از اهواز پشتيباني‌شان مي‌کرديم.چون واقعاً از هيچ جا پشتيباني نمي‌شدند.

در آن‌جا ، به طور کلي، دو نوع کار وجود داشت. در آن ستادي که ما بوديم، مرحوم دکتر«‌چمران» فرمانده‌ آن تشکيلات بود و من نيز همان جا مشغول کارهايي بودم. يک نوع کار، کارهاي خود اهواز بود. از جمله عمليات و کارهاي چريکي و تنظيم گروه‌هاي کوچک براي کار در صحنه‌ عمليات. البته در اين جاها هم، بنده در همان حد توان، مشغول بوده‌ام ... مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در يک هواپيما، با هم وارد اهواز شديم. يک مقدار لباس آورده بودند توي همان پادگان لشکر 92، براي همراهان مرحوم چمران. من همراهي نداشتم. محافظيني را هم که داشتم همه را مرخص کردم. گفتم من ديگر به منطقه‌ خطر مي‌روم؛ شما مي‌خواهيد حفاظت جان مرا بکنيد؟! ديگر حفاظت معني ندارد! البته، چند نفرشان، به اصرار زياد گفتند:« ما هم مي‌خواهيم به عنوان بسيجي در آن جا بجنگيم.»

گفتيم:« عيبي ندارد.» لذا بودند و مي‌رفتند کارهاي خودشان را مي‌کردند و به من کاري نداشتند.

مرحوم چمران، همراهان زيادي با خودش داشت. شايد حدود پنجاه، شصت نفر با ايشان بودند. تعدادي لباس سربازي آوردند که اينها بپوشند تا از همان شب اول شروع کنيم. يعني دوستاني که آن‌ جا در استانداري و لشکر بودند، گفتند،«الان ميدان براي شکار تانک و کارهاي چريکي هست.» ايشان گفت:« از همين حالا شروع مي‌کنيم.»
ادامه مطلب...

+ قلمستان

نويسنده:ميثم::: دوشنبه 19/6/1386::: ساعت 11:14 عصر

ادعاي بي ادعايي داشت اما جز ادعا نداشت،

آه از احوال بسمل شدگان شيطان!



+ علمدار

نويسنده:ميثم::: دوشنبه 19/6/1386::: ساعت 11:7 عصر

قوانين شهيد سيد مجتبي علمدار

                               

ü     قانون اول: بارالها من اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به آن عمل نکردم.
حداقل روزی 10 آیه قرآن بخوانم.
اگر روزی کوتاهی کنم و به هر دلیلی نتوانستم این 10 آیه را بخوانم روز بعد باید حتما یک جزء کامل بخوانم.       تاریخ اجرا 4/5/69

 

ü     قانون دوم: پروردگارا ، اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود و در نتیجه دچار شک در نماز شدم.
حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.
اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دورکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم.      تاریخ اجرا 11/5/69

 



+ بخشي از نامه شهيد غلامرضا صالحي؛ قائم مقام لشگر 27 محمد رسول ا..

نويسنده:ميثم::: شنبه 2/4/1386::: ساعت 10:24 صبح

 


دخترم اگر دوست داري همه درباره ات نيکي روا دارند تو نيز به نيکي بپرداز. رفتار زشتي که از ديگران سر مي­زند در پيش مگير و همان اندازه­اي که مايل هستي ديگران سخن تو را بپذيرند ، تو هم سخنانشان را بپذير. سعي کن در خواست هايت روي زيبايي و معنا دور بزند. زيبا باش و به زيبايي ارج بنه، چرا که زيبايي دل را گشاده و روح را آرامش مي­دهد. به خوبي سخن بگو تا سخنت دلنشين و تحسين برانگيز باشد. انتخابات را با ياد خدا و تفکر و انديشه جستجو کن تا در زندگي موفق و پيروز باشي. هنگامي که به مقصد رسيدي در برابر پروردگار بزرگ بيش از پيش فروتن باش و بدان که راه دور و درازي در پيش داري و اين راه را که همانا سعادت ابدي است ، بايد با سختي و دشواري به پايان بري.


                                                                                                            جبهه جنوب (زليجان)


                                                                                                11/11/1361، پدرت غلامرضا صالحي


*** *** ***



 


يک هديه در رابطه با شهدا


به حجم 2.67 MB


اجرا تحت power point


به بهاي 14 صلوات


کليک کنيد




يا علي عليه السلام



 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[2/6/1387- 11:24 ع] 3 سال مدارا !!!
[28/5/1387- 11:34 ع] در حرم رضوي
[9/5/1387- 12:21 ص] چهل حديث- قسمت سوم
[30/4/1387- 3:53 ع] يا علي در عمره دانشجويي
[26/3/1387- 10:40 ع] ظهور
[6/2/1387- 4:38 ع] تقواي الهي و ...
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com